تبليغاتX
مسافر صحرا

مسافر صحرا

باز کن پنجره را تا که بل بازشود پنجره ها

سلام به همه ی شما دوستان خوبم

از اینکه در این مدت همراهم بودید و با نظرات خوددلگرمم

می ساختید .سپاسگذارم

من از وبلاگ مسافر صحرابه وبلاگ رو به آفتاب اسباب کشی کردم

با سپاس از دوستانی که مرا لینک کرده و هنوز تمایل دارند که در لینک دوستان

 آنها باشم می توانند وبلاگ جدیدم رو لینک کنند.

با تشکر و سپاس فراوان صحرا

http://aftabesahra.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 22:51  توسط صحرا  | 

وقتي خوب فكر مي كنم مي بينم از كوچكي عاشق پرواز بودم يادم نمياد كي وچه وقت اين آرزو تو دلم افتاد

شايد از زماني كه دستهايم را شناختم و ديدم بال ندارم ونمي توانم پرواز كنم براي همين شروع كردم به

نوشتن،بعضي مواقع هم با كشيدن تصاوير كج و كوله ذهنم پرواز مي كردم.

من مثل همه آدم هاي دور و برم نبودم نمي دانم شايد هم اون ها مثل من نبودند.

يه جورايي بال و پر در آورده بودم و مي توانستم تو آسمون چرخي بزنم ولي

دلم هواي پرواز را داشت .هواي پريدن و اوج گفتن، چرخ زدن هاي كوچيك

دلم را راضي نمي كرد براي همين همه دست به يكي كردند تا مانع پروازم شوند.

آسمون بزرگه ،باز و شاهين فراوان..

تا بخواهي بپري تو چنگال عقاب مي افتي

بال و پر تازه جوانه زده ام را چيدند وشروع كردند به ساختن يك لانه

همه اهل محل را خبر كردند و با تشريفات خاصي به لانه بردنم .

همين كه چشم باز كردم صداي يك جوجه تمام لانه را پر كرده بود.

جوجه ام تو بغلم بود ولي از جاي پرهاي بريده شده خون مي آمد.

من بودم و يك جوجه كه همه چيز را براي خودش مي خواست.

و يك مهمان..

مهماني كه جوجه اي برايم هديه آورده بود.

مهمان بيچاره..

مهماني كه صبح با طلوع خورشيداز لانه بيرون مي رفت.

وشب هنگام با دستهاي پر و بدني خسته بر مي گشت

غريب شده بودم..

با همه غريب بودم..

يك روز مهمان رفت و ديگه بر نگشت...

اون روز فهميدم چقدر به مهمانم دلبسته بودم و نمي دانستم.

ولي اون ديگه رفته بود...

لانه سرد بود. خيلي سرد...

جيك جيك جوجه ام تمام لانه را برداشته بود..

انگاري او هم دلتنگ بود.

دستهايم چروكيده بود...

جاي پرهاي بريده شده خون دلمه بسته بود...

خوب كه نگاه كردم ديدم گمشده ام..

از آسمون ، از گلها ،از درخت هاحتي از آدم ها...

تو،يه صحرا بودم.

تا چشم كار مي كردبيابون بود.

گفتم اگر بمانم مردنم حتميست...

نمي خواستم بميرم.

تا خوراك كركسها و لاشخوراها شوم.

براي همين شروع كردم به دويدن

اولش حيرون و سر گردون بودم

بعد از مدتي يه كوره راه پيدا كردم.

هنوز هم مسافر همان صحرام

ولي جوجه ام آروم شده و صداي جيك جيكش در نمي آيد.

نمي دانم چه موقع سفرم به پايان خواهد رسيد؟

و كي خود واقعيم را پيدا خواهم كرد؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 16:29  توسط صحرا  | 

قرار بود راجع به چيز ديگري بنويسم .ولي نشد !

اگر روزي دوستي جلوي شما بايستد و بگويد : يه چيزي بگويم ناراحت نمي شي؟

- تو مثل يك بمب هستي !

چه حالي به شما دست مي دهد ؟

چيزي بهش نگفتم سرم را گذاشتم پايين و مثل هميشه رفتم .

ولي حالا دلم خيلي درد مي كند .نمي دانم براي خودم يا براي او

ويا براي تمام كساني كه همانند او فكر مي كنند

آمده ام اينجا و مي خواهم فرياد بزنم من بمب نيستم .

نمي دانم شايد يك روز بگويم چرا او مرا بمب فرض مي كند

و شايد هم هيچ وقت نگويم .

به نظر شما چه اشخاصي مي توانند بمب باشند ؟

و يا اصلا كسي مي تواند بمب باشد ؟

فكرش را بكن من يك بمب سيارم همه چيز و همه كس را تهديد مي كنم

ولي نمي دانم از چه نوعي خوشه اي ، اتمي ، نوتروني و .........

شايد هم خيلي ها مي توانند بمب باشند و يا بمب هستند

و هر روز و هر لحظه منفجر مي شوند ولي كسي صداي انفجارشان را نمي شنود .

شايد هم براي همين است كه بعضي از آنها هر صبح با ديدن من

كلاه مسخره شان را از سر بر مي دارند و با كمال ادب و

نزاكتي كه ياد گرفته و بلدند مي گويند : صبح بخير

ولي تنها خدا مي داند آن لحظه در دلشان چه مي گذرد

شايد دلشان را از ترس دو دستي چسبيده باشند

تا مبادا منفجر شوم و دست و پايشان را زخمي كنم .

و بعضي از آنها كه ماجرا جو هستند با ترفندهاي مختلف ابراز دوستي و

محبت مي كنند تا راز بمب منفجر نشده را كشف كنند . خدا مي داند شايد

خودشان مي خواهند ضامنش را بكشند و از صداي انفجارش لذت ببرند

وبا شادي در بوق و كرنا بكوبند

بمبي تر كيد و ما همگي از خطر خلاص شديم .بخوابيد و آسوده باشيد

هميشه از خشن بودن و خشنونت بيزار بودم .

ولي امروز آرزو مي كنم اي كاش چوبه داري داشتم و مي توانستم

اين افكار موهوم ،اين جهل و خرافه پرستي و ناداني را به دار مي آويختم

اي كاش اين دوستم مي دانست و معتقد بود

من بمب نيستم .

بلكه اين افكار او وهم كيشانش است كه چون بمبي در وجودشان ريشه دوانده

و هر روز و هر لحظه در حال انفجار است ولي نه توان شنيدن صداي انفجار

و نه توان ديدن تخريبش را دارند .

اي كاش مي دانست اگر شخصي شبانه روز در ميان هزاران بمب بسر برد

ولي چشمانش رو به‌ آسمان باشد دريغ از كوچكترين خراشي

شما چه فكر مي كنيد؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 14:47  توسط صحرا  | 

.

نميدانم خواب بودم يا بيدار

جايي بودم شبيه يك بندراز بالاي يك بلندي مردم را مي ديدم .همه مشغول بودند و هر كس كاري انجام ميداد .

مردم در حال رفت و آمد بودند.هوا مه آلود شايد هم تيره و پر از دوده بود براي همين همه چي به وضوح

ديده نمي شد . كشتي هاي زيادي در اندازه هاي مختلف دور تا دور اسكله يا همان محل را گرفته بودند براي

همين از پايين دريا ديده نمي شد.ولي من از بالا يه جورايي دريا را مي ديدم ولي دريا هم رنگ تيره و

آلوده ايي داشت . دلم گرفته بود احساس خفگي مي كردم .مردم را مي ديدم مثل مورچه ها بسته هاي بزرگ

و كوچكي را حمل مي كنند و داخل كشتي ها مي برند وچنان سرشان به بردن بسته ها گرم بود كه همديگر

را نمي ديدند.

نمي دونم كي تو دستم يك ذره بين شايد هم يك دوربين عجيب گذاشت وقتي چشمم را به دوربين گذاشتم جاي

ديگه اي را ديدم انگاري دريايي بود پشت اين اسكله يا كشتي ها ، دريايي زيبا ، آرام با يك قايق و چند تا قو

كه كنار قايق شنا مي كردند .آنقدر از زيبايي اين منظره به شوق آمده بودم كه حد نداشت .شده بودم يه مجنون

يه شيفته و عاشق جايي يا چيزي شده بودم كه نمي دونم چه نام داشت و كجاست

حس زيبا و غريبي بود دوست داشتم همه با اين حسم آشنا بشوند لمسش كنند و عاشق شوند

 

.ولي هر چه فرياد كشيدم و داد زدم تا به مردم بگم اين همه بيهوده اين بسته ها را دنبال خودتون تو كشتي ها

نبريد افاده نكرد و كسي صدام را نشنيد. دلم ميسوخت براي اينكه نمي دانستند پشت اين اسكله چه خبره و

چه درياي زيبايي آنجا وجود دارد.

دوربين را بردم پايين و يكي يكي دستشون را گرفتم و خواهش كردم براي يك لحظه هم كه شده دوربين را

نگاه كنند.آنها هاج واج نگاهم مي كردند انگار ديوانه اي را ديده باشند واز اينكه مزاحم كارشون شدم

عصباني مي شدند

من ماندم با دوربينم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 21:38  توسط صحرا  | 

اگر يك روز صبح از خواب بلند شوي و ببيني يك عالمه كار عقب افتاده و نيمه تمام داري و آنقدر سرت شلوغه كه نمي داني كدام يك را در اولويت قرار دهي يه جورايي دور خودت مي چرخي و سبك سنگين مي كني ناگهان يك برگه انتقالي دستت مي دهند تازه متوجه مي شوي پس اندازي نداري ولي بايد بروي سراسيمه مي شوي حال چه بايد كرد . اين همه برنامه ترتيب داده اي ولي نتيجه ي كاملي از آت همه رفت و آمد نها بدست نياورده اي اي كاش كمي بيشتر فرصت داشتي آنوقت شايد به آن همه كارهاي نيمه تمام سروساماني مي دادي ولي ...... خوب كه دقيق مي شوي مي بيني برگه انتقالي تاريخ ندارد . از خوشحالي با دمت گردو مي شكني برگه را به هوا پرت مي كني و روز از نو روزي از نو ....... اي بابا بي خيال جالا كو تا تاريخ بخورد و مهر و امضاء شود . و مي ماني با آن همه رفت و آمدنهاي بيهوده و نيمه تمامي كه پاياني ندارند و برنامه ها و كارهاي جديدي كه باز بايد براي آنها بيهوده بدوي.
+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 20:53  توسط صحرا  | 

هنوز باورم نشده خودت بودي يا سايه اي شبيه خودت ؟

هميشه فكر مي كردم وقتي براي اولين بار مي بينمت چه عكس العملي نشان خواهم داد ؟

در روياهايم در انتهاي جاده ايستاده بودي ، منتظر!

و من سر به هوا و بي خيال تو

وقتي از بازيگوشي و سر به هوايي من به تنگ مي آمدي صدايم مي زدي

من حيران سرم را بلندم مي كردم و يه هويي متوجه تو مي شدم

متعجب كه چه موقع آمده اي ومن متوجه نشدم

ولي شوق اشتياق ديدن تو همه چيز را از يادم مي برد

دستهايم را باز مي كردم . سبكبال و بي مهابا به سويت پر مي كشيدم .

و لحظه اي بعد چون كودكي در آغوشت بودم .

 

 

...........آن روز كليد را در قفل در گذاشتم .ناخودآگاه بر گشتم .ناگهان از پشت ديوار سايه اي لغزيد

بيشتر كه دقت كردم ..خودت بودي درست شبيه همان تصويري كه به ديوار اتاقت زده بودي .

باورم نمي شد يعني خودت بودي يا سايه اي شبيه تو، خشكم زده بود دستم قدرت چرخاندن كليد را نداشت

و پاهايم قدرت دويدن ، پر كشيدن و سبكيال شدن....

گوشهايم صدايي نشنيد .

ولي چشم هايم حيران و سرگردان مانده بود.

نمي دانم چرا صدايم نزدي ؟

وچرا من به سويت پر نكشيدم ؟

شايد يادم رفته بود آن كودك حيران و بازيگوش باشم .

كليد چرخيد و من بودم ويه عالمه پله تكراري و يه توهم كه آيا خودت بودي يا سايه اي شبيه تو؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 22:9  توسط صحرا  | 

از سوپر چند تا كلوچه و يگ پاكت شير مي گيرم . سردي هوا بد جوري به تنم افتاده و آزارم مي دهد

كمي جلوتر چشمم به چند پتوي مچاله شده مي افتد كنجگاو مي شوم يك نفر خودش رو تو دو تا پتو

و يك لحاف پيچانده و بد جوري وول مي خورد .انگار دستي بر تنش شلاق مي كوبد. همانجا بالاي

سرش مي مانم پاهايم خشك شده مشخص نيست مرد هست يا زن ، پير هست يا جوان ، فقط خم شدنش

را مي بيني نمي دانم چكار بايد بكنم . سر كي بايد هوار بكشم . عينك را از روي چشم هاي كه بايد بر دارم

چشمم به خونه ي خدا مي افتد در خونه ي خدا را قفل كرده و رفته اند شايد هم پشت ديوار كفش هاي

ربوده شده را تقسيم مي كنند .

سرم را بالا مي برم خدايا زماني در خونه ات باز بود و بي خانمانان به خونه ات پناه مي آوردند .

ولي حالا............

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 0:7  توسط صحرا  | 

هوا خيلي سرد شده ،بيچاره پرنده هاي مهاجر امسال خيلي بهشون سخت ميگذرد
.
بلند ميشوم دلم مي خواهد چيزي بخورم .در يخچال را باز مي كنم .يخچال خاليه

چيزي باب ميلم نيست .لباسم را مي پوشم واز خونه مي زنم بيرون باد سردي مي وزد

ونمي دانم از كجا براي خودش راه باز مي كندو پوست تنم را مي سوزاند . هوس چيز

خوبي نيست بد جوري آدم را وسوسه مي كند .به خونه ي خدا مي رسم درش بازه

ولي خيلي خلوته  ،خدا رحمتش كند پدر بزرگ هيچ وقت نمي گفت : مسجد ، هميشه

مي گفت : خونه ي خدا
.
-  پدر بزرگ كجا مي خواهي بروي

- ميرم خونه ي خدا ، زود برمي گردم .خدا دوست داره بنده ها ش با هم نماز بخوانند

- من هم ميام

- نه ، مردا بايد برن مسجد ، خانوما بهتره تو خونه نماز بخوانند

- چرا من هم دوست دارم بيام ومهمان خدا باشم

پدر بزرگ دستم را مي گيرد و تو چشمهايم نگاه مي كند نمي دانم چي ميخواهد بگويد  ولي

احساس خوب ندارم شايد او هم دوست ندارد بگويد

پدر بزرگ من  ، من مي كند ومي گويد : خانوما مثل فرشته اند ،ولي بعضي هاشون زود

گول شيطان را مي خورند براي همين تو خونه بمانند بهتره

خيلي لجم مي گيرد . هم از دست شيطون

هم از دست خانوما كه زودگول مي خورند

هم از دست پدر بزرگ كه مي گويد خانوما زود با شيطان دوست مي شوند .

پام رو تو، ي كفش مي كنم و همراه پدر بزرگ مي روم .

بايد به پدر بزرگ ثابت كنم اشتباه مي كند . تو راه مجسم مي كنم شيطان جلوم ايستاده

طوري كه پدر بزرگ نبيند براش شكلك در مي آورم و بهش زبون مي كشم .

موفق مي شوم و نمازم را تو خونه ي خدا مي خوانم . حس خوبي دارم . از اينكه زدم

تو دهن شيطون واز خونه بيرون آمدم . نماز كه  تمام مي شود همه با هم بيرون مي روند هول كرده اند

انگاري شيطان رو ديدند هر چه به در وديوار نگاه مي كنم چيزي نمي بينم . ي دفعه ترس برم

مي دارد . من هم ميزنم بيرون ولي هر چه نگاه مي كنم كفش هايم را نمي بينم .انگاري روغن بودند

و رفتند توي زمين حتي يك لنگه كفش پاره هم نيست . نمي دانم چكار بايد بكنم .نكند پدر بزرگ


كفش هايم را برداشته تا حرفهايش را گوش كنم و خانه بمانم . نه ، نه پدر بزرگ اين همه سنگ دل

نيست . شايد هم كار شيطان باشد مي خواهد لجم را در بياورد و بهم بخندد تا با او دوست شوم .

بغض بد جوري راه گلويم را گرفته ، از مسجد مي زنم بيرون ، پاي برهنه ،  خجالت هم نمي كشم

و سرم را بالا مي گيرم .دم در چند پسر ايستاده اندو حرف ميزنند نگاهشان مي كنم نكند كار اونها باشد


همه با هم دستشان توي يك كاسه هست . خونه ي خدا را تنها براي خودشان مي خواهند.

ديگر به مسجد نمي روم آن روز اولين و آخرين باري بود كه به مسجد رفتم .

حالا كه ياد آن روز افتادم خنده ام مي گيرد . آن همه راه  پا پرهنه رفتم و خم به ابرو نياوردم
..

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 0:4  توسط صحرا  | 

آه ، باورم نميشه يعني تو عزيزم اينقدر منو دوست داشتي

و من نمي دونستم .نه باور كردني نيست .

من لياقت اين همه عشق ومحبت تو را ندارم .

آخه من چي داشتم كه تو دوستم داشتي .

من نه به اندازه تو مهربون بودم ونه بخشنده

ونه لياقت اين همه محبت بي دريغ تو رو داشتم .

هر چي خواسته بودم ازم دريغ نكردي ،هميشه مواظبم بودي

وخطاها واشتباهاتم روبه روم نياوردي ودرنزد دوستان و اشنايان سر بلندم كردي

و سايه ات رو از من دريغ نكردي

ولي من چي ؟؟؟

هميشه آخرين كسي رو كه ميديدم تو بودي

هيچ وقت به حرفهات گوش نمي دادم وچيزهايي رو كه ازم خواسته بودي

كامل و جامع انجام نمي دادم.

هميشه عشق و حالم با بقيه بود وخستگي ها و درماندگيهايم مال تو

ولي حالا غمگينم خيلي غمگين

از اينكه مي بينم بي وفا بودم

وانطوري كه بايد مي ديدمت ، نديدمت

عزيزم منو ببخش ومثل هميشه منو درياب

آره من بي وفام ، من ناسپاسم

ولي تو بزرگي ، دستهاي كوچيك و ناتوانم رو

تو دستهاي بزرگ و مهربونت بگير

ونگذار گم شوم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 20:7  توسط صحرا  | 

خواب ديده بودم مي خواد بياد مي دونستم هر وقت خوابش رو ببينم پيداش ميشه برا همين خودم رو آماده كرده بودم

نمي خواستم كم بيارم ازش خيلي مي ترسيدم ولي اين بار با دفعات قبل فرق مي كرد .نمي خواستم تسليم بشم .به تنها

چيزي كه فكر مي كردم پيروزي بود.بايد سرش رو زمين مي زدم و آنقدر با قدرت كه ديگه هوس نكنه دور وبر من

پيداش بشه خيلي پررو و بي حيا بود. بهش گفته بودم ازت متنفرم ولي باز دست بردار نبود. دو ، سه شب پشت سر

هم حوابش رو ديدم هر دفعه با يك قيافه ولباس جديد ، از خواب كه بلند شدم تنم يخ كرده بود ومي لرزيد كار را بايد

يكسره مي كردم يك بار براي هميشه ، در وپنجره ها رو مجكم بستم واز خونه زدم بيرون تو را براش خط ونشون

مي كشيدم . مي دونستم خيلي زرنگه وپر از مكرو حيله براي همين بايد پيش دستي مي كردم به خودم روحيه دادم و

كاملا مواظب بودم .نبايد دوباره گزيده شوم ولي هنوز ته دلم مي ترسيدم .شروع كردم با خدا راز ونياز كردن

خداي خوبم ،خودم رو به تو مي سپارم . مواظبم باش خودت بهتر ميدوني چقدر شيطونه وهمينطور تا پايان راه

با هاش درد و دل كردم . بعد يه حس خوبي بهم دست داد و از اغتماد به نفس بالايي بر خوردار شدم . آنفدر به خودم

باليدم كه جلوي پاهام رو هم نمي ديدم .به خودم آمدم ديدم جلوي آيينه ايستادم .حس كردم از هر روز زيبا تر شدم

آنقدر زيبا كه دوست نداشتم از جلوي آينه كنار بروم . تصوير دختر توي آينه بهم چشمك زد وگفت با اين قيافه هر

چي بخواهيمال توهه ،فقط كافيه اراده كني . شادي خاصي سرتاسر وجودم را فراگرفته بود .با ژست خاصي از پله

پايين اومدم .بگدفعه نفهميدم چه شد .انگاري پاهام پيچ خورد وتو زمين ولو شدم . قطره هاي داغي نمي دونم از كجا

روي دستم مي چكيد . داغيش حس خوبي بهم مي داد .حس يك پيروزي تلخ ، باز هم رو دست خورده بودم ولي اين

باز پيروزي از آن من بود . سرم رو بلند كردم دوست داشتم خدا رو سفت تو بغلم بگيرم . خدايا شكر كه نگذاشتي

بازنده شوم. ولي هنوز كه هنوزه از قدرتش وحشتم مي گيرد واز ضعيف بودن خودم ترس برم مي داره

اين سري هم زيركانه وبا لباس جديدي اومده بود .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 14:45  توسط صحرا  |